... دنیای من ...

بی خبر مثل حادثه

بعضی وقتها آدم به آخر خط میرسه اون لحظه از خودش میپرسه حالا من باید کجا برم؟

اینجا دقیقا همونجایی هست که من وایسادم.نقطه ته خط...

داستانه زندگی ما آدما پیچیدست یکی شروع میکنه یکی هم تموم

احساس می‌کنم خیلی‌ وقت که دوستی منو تو تموم شده

،میدونی‌ همیشه احساس می‌کردم چیزی بین ما هست که میتونه منو تورو بهم وصل کنه،

 بعد از این همه مدت دوستی من و تو یا باید جدی میشد یا تموم....

 تو نخواستی جدی بشه منم تمومش کردم،

گاهی سخته به بعضی‌ چیزا اعتراف کردن ولی‌ به نظرم بهتره آدم باهاش روبرو بشه تا اینکه سعی‌ کنه چیزی رو

 که قسمتش نیست به زور قبول کنه...منم باید اعتراف کنم من هیچوقت اونی‌ نبودم که تو بتونی‌ دوستش

داشته باشی‌،بتونی‌ جدیش بگیری

ولی‌ من همیشه بر عکس تو بودم.
.
.
.
خاطرات میتونه یه آدمو از پا در بیاره...باور کن!

رابطه ها هم همینطور... حیف که دوستی منو تو همش تظاهر بود... تظاهر به دوست داشتن و دوست نداشتن.
نمیدونم شاید من دارم بزرگش می‌کنم

ولی‌ هرچی‌ که بود اینجا دیگه تموم شد.

تو روزی جزئی از من بودی...جزئی از زندگیم...قسمت بزرگی‌ از خاطراتم...از روزمرگیم...برای همین هم بهت یک خداحافظی بده کارم.

به خاطر روزهای قشنگی که داشتیم ممنون.

ولی چرا اینجوری شد؟!!

هیچوقت نفهمیدم!

از سناریوی زندگی‌ که بهش میگن قسمت نمی‌شه فرار کرد

اما من پشیمون نیستم که چرا سر راه هم قرار گرفیم حداقل  من که اینجوریم،

از من دلخور نباش اگه تو دوستیمون چیزی کم گذشتم همهٔ تلاشم این بود که بهترین دوست برات باشم،

بتونم کنارت باشم اما یه سری چیزا نمیزاشت.

 من همیشه فکر می‌کردم آدمیم که حساب همه چیز رو می‌کنم و دلم بستگی دیگه به هیچکس ندارم

ولی‌ بعده ۲،۳سال دیگه نمیتونم انکار کنم که دوست دارم...

اینقدر دوست دارم که نمیتونی فکرش رو بکنی...،خودتم اینو میدونی‌

اما جایی دیگه برای موندن نیست...باور کن

دلم نمیخواست یه روزی اینجوری بشه اما کی فکرش رو میکرد؟!!

من سریدم،بدم سور خوردم.تازه فهمیدم زندگی‌ پر از چاله و چوله و دست اندازه که ما نمی‌بینیم!!!

دلم خیلی‌ برات تنگ می‌شه،حیف که دیگه دوستیمون حرفی‌ برای گفتن نداره اگه یک ذره هم امید داشتم که

روزی نظرت در موردم عوض می‌شه برای همیشه پیشت میموندم اما گفتم من هیچوقت برای تو جدی نبودم تو

هیچوقت نمیتونستی منو دوست داشته باشی‌ پس بهتره که برم...برای همیشه...

احساس می‌کنم احتیاج به تغییر دارم

فکر می‌کنم توهم همینطور...

وقتی‌ بهم گفتی‌ ما هیچوقت جدی نمیشیم برام همه چی‌ تموم شد،

الان دیگه احساس می‌کنم برای اولین بر تو عمرم دیگه جزئی از کسی‌ نیستم

هیچکس........

حتی جزئی از تو که بخواد برای رویای با تو بودن به من چنگ بزنه.

من هرکاری که بکنم تو تو ذهن من میمونی همیشه خاطراتت برام قشنگه حتی وقتی‌ که به یادشون میارم. 

روح آدم وقتی‌ آروم میگیره که بره

بره به جایی‌ که می‌خواد

منم اومدم برای وداع که برم

اینبار برای وداع اومدم.

وداع با همه لحظه های قشنگی که با هم داشتیم.

وداع با همه چیز

دختر کوچولوی مسافر خدا نگه دار...

با کوله باری  پر از خاطره خدا نگه دار...

کمی‌ دیره ولی‌ خدا نگه دار توت فرنگی دوست داشتنی من...

برای همیشه خدا نگه دار...!!!



.

مهیار.ب

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 3:33 توسط Mahyar| |

امشب شبیه که همه چی تموم شد.

3سال خاطره.

3 سال دوستی.

همش اینجا تموم شد.

امشب همون شبه که دیگه من نباید منتظرت باشم.

امشب همه چی تموم شد


.

مهیار.ب

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 19:13 توسط Mahyar| |

یه زمانی میگفتم رفتی که رفتی

اصلا به جهنم که رفتی منم میرم با یکی دیگه

ولی الان احساس میکنم من تو جهنمم تو رفتی یه جا دیگه

.

.

.

خیلی پشیمونم... خیلی...!!!



.

مهیار.ب

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 2:50 توسط Mahyar| |

دلم میخواد تو یه عصر تابستون


رو یه نیمکت پارک بشینم و به غروب خورشید نگاه کنم...


به گذشتم فکر کنم... به روزایی که گذشت


حسه عجیبه... نه دوسش دارم و نه ازش بدم میاد


فقط میدونم دلم گرفته...!!!


.

مهیار.ب

نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 18:45 توسط Mahyar| |

عجب...!!!

نفهمیدیم چپ بریم ..راست بریم...کجا بریم؟

اصلا چی شد؟!

اها ولش کن...

بدیه این روزگار اینه که هر کاری که انجام بدی همیشه توش یه مشکلی باید پیدا بشه...

عجب....!!! عجب...!!!


.

مهیار.ب

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 1:33 توسط Mahyar| |

میخوام تنها باشم میفهمی؟!؟!؟!؟!

نه صدایی بشنوم...نه کسی صدامو بشنوه...هیچی...

فقط میخوام یه گوشه بشینم به هیچی فکر نکنم دیگه حوصله هیچی رو ندارم حتی گذشته رو که همیشه بهش فکر میکنم..حتی حوصله خاطرات خودمو ندارم حتی اونایی که دوسشون دارم

خیلی سخته همه بدبین بودن هات همه شک هایی که داشتی...همه..همه... یه روز بفهمی همش راست بوده...

یعنی خود طرف بیاد بهت اعتراف کنه او لحظه به خودت میای و سقف رو سرت خراب میشه...

خیلی سخته...خیلی..!!!


.

مهیار.ب

نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 19:49 توسط Mahyar| |

عجب دنیایی شده...

احساس میکنم هیچی سر جاش نیست...!!!

اصلا من کی خواستم اینجا باشم؟!دقیقا اینجا کجاست؟ واسه چی اینجام؟!ها؟؟!!!

چقدر سرد شدم نسبت به همه چی کی فکرش رو میکرد من اینقدر عوض بشم؟؟ بعضی وقتها فکر میکنم چقدر عوضی شدم ولی واقعا دلم نمیخواست اینجوری بشم.

آخرهم نفهمیدیم خوش بین باشیم...بد بین باشیم ولی تا حالا هر جور که بودم دنیا کار خودشو کرده

فقط همیشه یه علامت تعجب با کلی علامت سوال بعدش برات جا میزاره

ای دنیای لعنتی...تو چقدر لعنتی بودی من نمیدونستم...!!!


.

مهیار.ب

نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 1:0 توسط Mahyar| |

هیچوقت واسه کسی که دوسش نداری کاری نکن که یک لحظه بهت احساس پیدا کنه...هیچوقت...!!!
یک بار یکی همین رو بهم گفت...گفت اون کاری نکرده که من دوستش داشته باشم و تقصیر خودمه که این احساس رو بهش پیدا کردم...
شایدم حق با اون بود...
نمیدونم از کجا شروع شد و دقیقا کی بود که فهمیدم واقعا دوسش دارم...فهمیدم برام یه آدم خاصه مثل بقیه نیست.
سال پیش و ساله پیشش همین موقع ها بود که همش تو خیابونا با هم ول میچرخیدیم...عجب تابستونی بود!
چقدر همه چی خوب بود اصلا نفهمیدم اون روزا چجوری گذشت...
خیلی سخته که احساس کنی همه ی اون احساس ها دروغ بوده.. همش خیال خودت بوده. بفهمی همش از طرف تو بوده تو اشتباه میکردی...
کارات هیچوقت یادم نمیره...درسته که بخشیدمت اما یادم نمیره چجوری دلم رو شکوندی..
نمیدونم کی میتونم فراموشت کنم اما واقعا دیگه بریدم...
روزی نیست که بهت فکرنکنم.و چقدر دلم برات تنگ شده...
همیشه سعی کردم برات بهترین دوست باشم ولی نشد.هنوزم میگم یه جا  نبودت داره احساس میشه  ولی آخه تاکی؟چقدر صبر کنم شاید یه روزی برگردی؟
فکر کنم دیگه بس باشه دیگه برام کافیه... احساس میکنم به اندازه کافی سعی خودم رو کردم.
هیچوقت دلم نمیخواست بشی فقط جزئی از خاطراتم اما شاید روزگار اینطور میخواد...تو هم به خواسته روزگار بیشتر کمک کردی اما میدونی چیه؟؟!!
هیچی دیگه بیخیال...!!!
تنها دل خوشیم شده یه روز یکی میاد باعث میشه من تو رو فراموش کنم. یکی میاد که با دنیای جدیدش باعث میشه دنیای گذشتم رو فراموش کنم.
خیلی وقته گذشته اما اون آدمم مثل اینکه قصد اومدن نداره.
به همه میگفتم زمان همه چیز رو  خودش حل می کنه
در عین ناباوری زمان زیادی گذشته اما چرا هیچی درست نشده؟!
میدونی به حرفای خودمم دیگه اعتماد ندارم
فقط یه چیز رو مطمئنم اونم اینکه که حالت خیلی خوبه خیلی بهتر از من.
سرتم حسابی شلوغه و داری برای خودت خاطره های جدیدی میسازی...
منم یه روزی از این وادی که توش گیر کردم میرم
فقط یکمه دیگه زمان میبره...

همین...!!!!


.

مهیار.ب

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 20:4 توسط Mahyar| |

نمیدونم چرا اینقدر این دیالوگ رو دوست دارم:

دروغ اونیه که کسی باورش نشه وقتی خودت باورت بشه بقیه هم باورش می کنن.

هر کسی یه جورایی قشنگه ، قیافه آدمها با هم فرق داره ، یکی زشته ،یکی خوشگل.

اما فقط فرق دارن و هیچکس زشت نیست، مث منظره هاست، نمی شه بگی مثلا کوه قشنگه و دریا زشته یا برف زشته و بارون قشنگه .

عشق مث جنگه ، اون کسی پیروزه که بتونه فرار کنه تا طرف رو دنبال خودش بکشونه مث آدم و سایه اش،ولی این فرار جیگر می خواد.

اگه آدم یه کاری رو باور کنه میشه.

حسودا بهت حسودیشون میشه وقتی نمی تونن جای تو باشن دوست دارن تو هم نباشی .

چیزی رو جدی نگیر به همین راحتی .
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 13:37 توسط Mahyar| |

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

 دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

 این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

 باید آدمش پیدا بشه.

 باید همان لحظه از خودت مطمئن بشی و باید بدونی که فردا، از امروز گفتنش پشیمون نمیشی.

 یه کم که میگذره کلی دوستت دارم پیشت مونده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مونده که خرج کسی نکردی و روی هم تلنبار شده...

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشیش…

شروع می‌کنی به خرج کردنش!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ شده خرج می‌کنی!

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 19:49 توسط Mahyar| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ